|
یاداشتهای دختر قشقایی به خلوتم سری بزن
| ||
هر باغبان که گل به سوی برزن آورد شیراز را دوباره به یاد من آورد سلام سلام به خنکای نسیم بهاری....اگه بدونید شیراز چه کرده چی شده وایییییییییییی این روزها کلی دیدن داره مناظر زیبای طبیعت توی استان فارس گلها تازه در اومدند و شکوفه ها به دنیا اومدن بوی عطر بهار نارنج همه ی فضا رو پر کرده همه جا زیبا شده توی پس کوچه های قصروالدشت تو کوچه باغی ها بوی کاهگل و گل های آویزون هر بینندهای رو مست میکنه هوای نیمه ابری گاهی بارانی دلم رو می لرزونه انگار عطر بهار نارنج توی پوستم نفوذ کرده انگار طبیعت صدام میکنه انگار دلم پر میکشه واسه دیدن و شنیده آواز پرنده های بهاری همه چیز زیبا دلفریب نمی دونم این حس منه یا همه اما اینو می دونم که گرایش به طبیعت بر میگرده به طبیعت دوستی قشقایی ها... دیدن خیابون چمران با درختا و گلاش لذت داره وای باغ ارم که دیگه غوغا کرده کوها انگار جوون شدن می خوام کلی لذت ببرم کوچ عشایر با گله از کمربندی شیراز کلی دیدنیه از این روزا فقط با دیدن این همه زیبایی توی دلم می گم سبحان الله..دیروز با همکارا رفتیم دروازه قران کلی گشتیم و لذت بردیم قرار شده آخر اردیبهشت با هم بریم باغ یکی از دوستان کلی این روزا من مسرورم و بانشاط و سر زنده... به لطف خدا دارم کاری رو شروع می کنم که تو زندگیم تاثیر داره... الان هم کلی بهار نارنج چیدیم می خوایم بریزیم توی چایی نوش جان کنیم جای شما سبز... می خوایم عصر بریم حافظیه باز هم جاتون سبز...بعدش هم نارنجستان باز هم جاتون سبز دیگه بیشتر نمی گم....شاد باشید
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 13:10 ] [ مارال ]
[ ]
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 11:29 ] [ مارال ]
[ ]
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 19:23 ] [ مارال ]
[ ]
سلام چند وقتی هست که به وبلاگم سر نزدم به علت مشکلاتی که پیش آمده بود اما واقعا دل تنگ این کلبه ی قشنگم بودم کلبه ی تنهاییام بازم اومدم و خواهم اومد چقدر سال به سال ما گرفتار تر و فراموشکارتر میشیم چقدر بده اما نمی ذارم این گرفتاری کلبه مو ازم بگیره
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:27 ] [ مارال ]
[ ]
ترا بس منتظر ماندم
یوروله لحظه لر سنن بدان من دوستت دارم اینان بو یاشلی گزلردن سفر از تو گذر از تو فقط یول گزلمگ منن بدان با یک نگاه تو آپاردی غصه لر منن [ دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 ] [ 12:43 ] [ مارال ]
[ ]
سلام...عکسی به دستم رسید که شما رو هم از دیدنش دیغ نمی کنم
ببینید که در دوران پیشرفت و روز به روز شدن جهان ما هنوز توی چادر سیاهها بیشتر غرق میشیم و اون رو حجاب میدونیم و نشانه ی اسلامی بودنمو ن در حالی که کشور فقیری مثل افغانستان ..........دلم واسه افسرهای پلیس زنمون میسوزه که نا چارا هر جا که میرن یه چادر سیاه همراشون باشه حتی توی دویدن هاشون...ما توی ظاهر گرفتار شدیم و افغانی ها توی نفس کار................... چی بگم خودتون ببینید...... کمی هم با مزه است
[ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 12:9 ] [ مارال ]
[ ]
سلام...از این که مدتی در دنیای مجازی حضور نداشتم و از تمامی دوستان گرامی که گلایه کرده بودند پوزش می خوام...
مدتی بود که ایل بزرگ قشقایی توی خواب رفته بود و خبری از همایش ها و صدای دل انگیز موسیقی قشقایی و شور و هیاهوی شیرین قشقایی نبود کم کم نگران بودیم که هنرمندان ایل چه میکنند چرا سکوت اختیار کرده اند و ایل بر خلاف عادتش چرا اینطور خاموش همچون آتشفشانی پر شور اما ساکت هست؟ اما این افکار و این دل نگرانی ها طولی نکشید انگار ایل داشت خودش را برای یک انقلاب آماده میکرد در این اواخر واقعا هنرمندان و مردان و زنان ایلی شور آفریدند..اجرای نمادین مراسم ازدواج قشقایی در جشنواره عروس ایرانی در نمایشگاه بین المللی شهرک گلستان... اجرای چندین کنسرت موسیقی در فرهنگسرا ها و ورزشگا هها و نمایشگاه و برگزاری یادواره طهمورث کشکولی در شهرک صدرا ...برگزاری رسوم و صنایع دستی پر ابهت ایل قشقایی در نمایشگاه بین المللی .....اجرای برنامه ی تلوزیونی ویزه برنامه ی ایل از شبکه پنج استان فارس... همه نشان از دل بیدار و وجود سرشار از ابهت و اصالت و قلب تپنده ی ایل است که مایه ی مباهات و افتخار ما ایلیاتی ها است ما همچنان به ایلمان و به دنیای زیبایمان به زبانمان به رسوماتمان مینازیم و خود را وارث گنجینه ی ارزشمندی میدانیم که گذشتگانمان برایمان چه زیبا به ارث گذاشتند ...این روزها هوا هوای ایل است با آمدن فصل بهار ایل در حال کوچیدن است و قلب مادران و پدران ایلیمان هم شوری دگر دارد الان منظره ی بر پایی سه چادرها دیدنی است.... با خودم فکر میکردم کاش روزی را هم در تقویم خودمان به نام قشقایی.. روز قشقایی نام گذاری میکردیم تا یاد و خاطره و وجود ایل را زنده نگهداریم و به نسل های آینده منتقل کنیم و نگذاریم از بین برود به نظر شما چه روزی را میتوان روز قشقایی نامید؟
[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 11:14 ] [ مارال ]
[ ]
گاهی وقتها دلم پر میکشه واسه روزهای کودکیم ...اما بعد که فکر میکنم میبینم چرا دلم بخواد برگردم در حالی که یه روزی بالا خره این زندگی تموم میشه اما مهم اینه که چه جوری تموم بشه نه؟ این روزها خیلی دلتنگم نمی دونم واسه ی چی نه دلتنگ کسی هستم ونه دلتنگ چیزی اما خیلی دلم می خواست الان توی این تصویر بودم و توی این مکان زیبا قدم می زدم و برای یه لحظه هم که شده به هیچ چیز فکر نمی کردم تمام تشویشها و نگرانیها رو از خودم دور میکردم حس عجیبی نسبت به این منظره دارم قشنگ نیست؟...گاهی حرفهایی هست که نمیشه گفت حتی آهسته برای خودت هم نمی تونی بگی فقط باید اونو توی شیارهای دلت پنهون کنی حرفهایی که از جنس بارونند که اگه اجازه رها شدن بهشون بدی از قلب داغت بخار میشن و اشک میشن و مثل اسب سرکشی روی دشت گونه های داغت می تازند اما من این دلتنگی و این حرفها رو دوست دارم ... باید زندگی کرد باید دوست داشت باید زنده بود ...می خوام گیتی به این بزرگی رو توی کف دستم جا بدم و احساس انسان بودن رو نفس بکشم... مدتیه دلم می خواد مراقبه رو تجربه کنم با تمام مشغله ای که دارم شروع به یاد گرفتنش کردم می خوام یه حس جدید رو تجربه کنم مراقبه ی جاپا یا ریکی یا طالب و مطلوب...هیجان رو دوست دارم به نظرم خیلی هیجان داره به نظرم هر حسی که به خدا نزدیکت کنه هم آرامش بخشه و هم زیبا می خوام اگه شد توی مراقبه احساس کنم توی این تصویر هستم ....نه توهم ندارم ...رویایی هم نیسم ..فقط دلتنگم..همین [ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 17:23 ] [ مارال ]
[ ]
فوت ناهید بی بی سومین دختر محمد ناصر خان صولت قشقایی را به جامعه ی قشقایی تسلیت میگم ....با این که چند روز از فوتشون میگذره اما باید بگم قشقایی دوباره انسان ارزشمند دیگری رو از دست داد
ناهید بی بی در دوران خفقان و ستمگری به دنیا آمد و روزهای کودکیش پر از مشقت و سختی بود مخالفت شاه با خانواده ایشان و تبعید آنها به جنوب کشور زندگی سختی را برایش رقم زد جنگ جهانی و شهریور ۱۳۲۰تحولی در خانواده اش به وجود آوردیعنی از تبعید در تهران به جنوب کشور و سپس جنگ ها و در گیری های سیاسی جهنمی برای این خانواده ساخته بودما ناهید بی بی تحصیلات ابتدایش را در یکی از مدارس به پایان رساند و به فرانسه سفر نمود به دلیل اوضاع نابه سامان... و در مدت ۵/۱ سال در ژنو زبان فرانسه را آموخت تحصیلات دانشگاهی را در آنجا به پایان برد ودر بیمارستانی که برادر پزشکش متخصص آنجا بودمشغول به کار شدبعد از انقلاب به ایران باز گشت و به قشقایی ها کمک فراوان نمود او هرگز ازدواج نکرد همواره دختری مهربان و با عطوفت و عاشق ایل قشقایی بود دردمند ایل و عشایر بود از هر کمکی برای ایل دریغ نمی کرد چه در خارج وچه در ایران یار و غمخوار جامعه قشقایی بود وی آپارتمانش را در فرانسه جایگاه قشقایی ها و ایرانیان کرده بود و به زبانهای فرانسه آلمانی انگلیسی ترکی فارسی تسلط کافی داشت مهندس علیرضا جهانگیری می نویسد:تک درختی در تبعید بود پرنسسی از خاندان صولت دوله پرچمدار ضد استعمار بود او پرنسس نبود شاهزاده و خانزاده نبود او یک عارف یک درویش انسانی رئوف ومهربان با قلبی مملو از عشق به ایل و فرهنگ و زبانش رازدار دوستان و فرزندان ایلش بود در این دنیای سردو بی روح همه ما را زیر پر و بالش داشت... و دکتر مهدی قرخلو استاد دانشگاه مینویسد: او مانند یک رهبر توانا اثر گذار بود رفتار و کردارش به عنوان یک خانم قشقایی سر مشق و الگو و زبانزد خاص و عام بودصدای آرام و ظریفش همه را از آشنا و غریبه به حیرت وا میداشت شخصیتی بی نظیر شیر زنی دور از وطن تنهای تنها اما با احساس و به شدت وطن پرست و از ایران و ایرانی دفاع میکرد سر انجام در آبان ماه ۸۹ در خارج از کشوربر اثر لخته شدن خون در یک عمل جراحی استخوان جان به جان آفرین تسلیم کرد روحش شاد و روانش آرام.... (میخواستم عکسی از ایشان توی وبلاگ بذارم اما متاسفانه با تمام تلاشم نشد) [ شنبه سیزدهم آذر 1389 ] [ 11:45 ] [ مارال ]
[ ]
نوشتن این مطلب شاید با ابهام باشه اما فکر می کنم این روزها این نوشته حرف دل همه می تونه باشه...
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم ؟بدون آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا اگر روزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی... نمی گویی؟ خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی غبار آلود بگذاری و قدری آنطرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی... نمی گویی؟ خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می برد آنکس که انسان است و از احساس لبریز ....................... (دکتر علی شریعتی) [ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 9:46 ] [ مارال ]
[ ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||